خود را بجاي دختر پاييز جا زد
احساس مي کردم که دست مهرباني
دارد سکوت زخمييم را مي نوازد
باور نمي کردم که اشکم مي تواند
يک بار ديگر قصري از آتش بسازد
باور نمي کردم که بعد از سالها دل
بايک نگاه آشنا خود را ببازد
من تازه فهميدم که آدم همچو آتش
تا هست يا بايد بسوزد يا بسازد
نامه بدست نامه بر ، ديدم و سوي ره شدم / اين شدم از نوشتنت ،
آه ز نا نوشتنت!