اميدوارم روزي بتوانم بهترين شعر زندگيم را براي تو بسرايم
و تقديم تو کنم
گرچه که يقين دارم که مي داني
نه تنها اشعارم
که تمام هستي ام
وجودم
تقديم به توست
تو الهام بخش بهترين ابيات شعرهاي مني
وقتي اولين سلام
نخستين ديدار
ملتهب ترين نگاه را به ياد مي آورم
آن زمان که با نگاهي معصومانه
با لبخندي کودکانه
با صداقتي شاعرانه
دستهايم را فشردي
و آن زمان را که شوق هر روز ديدنم
و هر روز ديدنت
آرامم مي کرد.....
آه! افسوس که چه زود گذشت!
باور مي کني
باور کن که لحظه لحظه انديشيدن به تو
حتي با اينهمه فاصله و درد
خون زندگي، عشق به زندگي، عشق به بودن را در رگهايم به جوش مي آورد!
باور کن که هنوز دوست دارم
کودکانه
بي پروا
صادقانه
عاشقانه
ديوانه وار
بگويم از ازل تا ابد
عاشقانه و ديوانه وار
دوستت دارم
گرچه گفتن و شنيدنش را از من دريغ مي کني
مي هراسي
مي گريزي
اما من هنوز هم
دوست دارم بگويم دوستت دارم...........
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:3 قبل از ظهر  توسط یعقوب افراسن
|
اگر از احوال اينجانب خواسته باشي ملالي .. هست !
از تو چه پنهان دوري تو شده تمام زندگي من پس زندگي من جز ملال نيست .
اين از حال .. از بال هم اگر مي پرسي كه بايد بگويم هيچ بالي به تازگي بال من نمانده است بس كه آنرا نو نگاه داشته ام . فقط مشكل اين است كه اين بالها ديگر به درد پرواز نمي خورند .. فقط به درد عكاساني مي خورد كه از پرنده هاي قفسي عكس مي گيرند. نمي دانم چرا وقت رفتن بالهاي مرا قيچي نكردي كه لااقل خيالم راحت باشد بال ندارم . حالا توي اين قفس با اين بالها كه بر شانه هايم سنگيني مي كند چه كنم ؟
دفتر خاطراتم را به عنكبوتهاي آواره سپرده ام . گفتم حالا كه به درد ثبت خاطره هاي مشتركمان نمي خورد لااقل ساماني براي عنكبوتها باشد . راستي آخرين خاطره مشتركمان يادت مي آيد ؟ تو دستي تكان دادي و زندگي من متوقف شد .. ... ** تو تو تو تو **
روزهايم را به وارسي پنجره در جستجوي قاصدكها مي گذرانم و شبها ..آه
شب كه مي شود قهوه اي مي ريزم تا بيدار بمانم .. قهوه چشمان تو را برايم تداعي مي كند **تو تو تو تو **
همه اش آرزو مي كنم كاش يك بار ديگر روبروي هم بنشينيم و تو براي من فال قهوه بگيري كه : در طالعت يه دختر چشم سبزه كه ... و من تصحيح مي كنم : قهوه اي .. و تو ادامه مي دهي .. كه روزگارت را سياه مي كند !
بعد نوبت من مي شود و من به جاي فنجان به چشمانت خيره مي شوم : در قهوه چشمانت پسري مي بينم که دارد غرق مي شود .. تو نگران مي شوي و پلک مي بندي ** تو تو تو تو **و تعبير من ناتمام مي ماند .
آه .. خاطراتت شيرينت زخمهايم را نمك گير مي كند .. بد شد . تو كه از غرق شدنم در قهوه چشمانت مي ترسيدي اگر از زخم بگويم چه مي كني .. نشد !
نامه خوبي نيست .. بايد پاره اش كنم ..
ببينم جايي اسمت را ننوشته باشم !
اسم تو را عزيز ترين عزيزم .
**********
بگذار قبل از هر چيزي بگويم حق نداري از اينكه خبري از من نداري گله كني .
به من چه كه دوري تو آههاي مرا سوزناك كرده و فوت من هيچ قاصدكي را سالم نمي گذارد ..
به من چه كه هيچ نامه اي نمي تواند شرح آنچه از هجران تو مي كشم را بدهد و همه نامه هايم پست نشده پاره مي شوند ..
به من چه كه كبوتران نامه بر من جلد_ نوازشهاي تو مي شوند و نامه هاي تو را براي من نمي رسانند و من تا به حال هيچ آدرسي از تو ندارم ..
به من چه كه ..
سلام !
حال چطور است خوب من ؟
هنوز لبه هاي پاكت را با زبانت خيس مي كني و نامه مي فرستي ؟ مي داني پاكت هاي نامه هايت بيشتر از خود نامه هايت در دستانم مي ماند ؟ شايد هم بر لبانم ..
راستي هنوز وقتي مي خواهي فكر كني چه بنويسي نوك خودكارت را به لبانت نزديك مي كني ؟ يادت مي آيد آنرا از لبانت دور مي كردم و تو انگشتانم را گاز مي گرفتي و من به بهانه كم كردن اثر درد خيسي لبانت را بر انگشتانم لب مي زدم ؟
هنوز هم وقت و بي وقت نگرانم مي شوي ؟ اصلا تو چرا اينقدر اصرار داري كه بداني حالم چطور است .. ببين همين نامه را مچاله كن مي شود من بي تو !
اما ..
نه زشت است براي تو نامه مچاله بفرستم . پس اين نامه را هم پاره مي كنم !
************************
سلام .
اين نامه را با احتياط خواهم نوشت تا از پاره شدن در امان بماند.
مي خواستم بدانم در شهر شما قاصدك پيدا مي شود ؟ اينجا كه تا دلت بخواهد قاصدك براي شنيدن هست .
دلم كه براي تو تنگ مي شود كنار پنجره مي نشينم و تك تك قاصدكهاي عابر را مرور مي كنم .
احساس بدي دارم :
گيرم حرفي براي سپردن به قاصدك نداشته باشي .
گيرم نمي خواهي اسم محبوبت را هيچ كس – حتي قاصدك – بداند .
گيرم خجالت مي كشي حرفهاي عاشقانه ات را – حتي در گوش قاصدك – زمزمه كني .
گيرم حتي قاصدك را هم محرم رازمان نمي داني .
اما ...
مگر نه اينكه قاصدك را براي فرستادن فوت مي كنند ؟
پس چرا هيچ كدام از اين قاصدكها عطر نفسهاي تو را ندارند ؟
واي !
چرا اين طور شد ؟ چرا از تو گله كردم ؟ چرا فكر نكردم شايد آدرسم را فراموش كرده باشي يا …
بايد بشتابم . مي روم بيرون قاصدكي پيدا كنم تا آدرسم را برايت برساند .
راستي !
حالا كه قاصدك هست ... اين نامه را هم پاره مي كنم .
+
نوشته شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:0 قبل از ظهر  توسط یعقوب افراسن
|
چگونه به سويت بيايم
اي ستاره آسمان شب هاي تيره و تار من، با اين فاصله اي که بين من و تو ميباشد
چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟
اي مهتاب آسمان شبهاي دلتنگي من، با اين فاصله اي که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهاي روي گونه درخشانت ميسر است؟ اي آسمان آبي من، بين من و تو فاصله اي است، پس چگونه دستم را بر روي گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟
آري من ستاره مي شوم و به آسمان زندگي مي آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم
آري اي مهتاب من، پرنده شبانه مي شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهاي پر از مهرت را از روي گونه هاي درخشانت پاک کنم
و اي آسمان آبي ام، خورشيد مي شوم تا در دل آبي و پر ازعشقت براي هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبي ات آشتي ميدهم تا براي هميشه آبي بماني
دلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوري بين ما
اي ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام مي شوم، و اي آسمان روزها نيز که دل آبي ات را ميبينم عاشق تر از هميشه مي شوم
چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتي بين ما اينهمه فاصله است؟
انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايي را به من هديه دهد که با اين بالهاي پر غرورم به سوي تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم
کاش تو اي آسمان من، دل آبي ات ابري شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره اي از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقي کنم
کاش تو اي ستاره من، فرشته اي بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد
و کاش اي خورشيد من، کاش غروب عاشقي زودتر فرا رسد تا زماني که در پشت کوه ها ميروي و به زمين نزديک مي شوي احساس نزديکي با تو داشته باشم
اي خورشيد من غروب ها را خيلي دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتري و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم
سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون مي آيي و سلامي عاشقانه به من ميکني
اي خورشيد من، از ظهرهاي تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترين نقطه آسمان ميدرخشي
انتظار مي کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه اي به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينم
شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقي است پس اي آسمان آبي ام، من خودم را به آتش مي کشم تا باد عاشقي آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوي تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و براي مدتي آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم
آري من براي رسيدن به تو جان خواهم داد
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن
|
اگر دروغ رنگ داشت
هر روز،شايد
ده ها رنگين کمان
در دهان ما نطفه مي بست
و بيرنگي کمياب ترين چيزها بود
اگر عشق، ارتفاع داشت
من زمين را در زير پاي خود داشتم
و تو هيچگاه عزم صعود نميکردي
آنگاه شايد پرچم کهربايي مرا در قله ها
به تمسخر ميگرفتي
اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت
عاشقان سکوت شب را ويران ميکردند
اگر براستي خواستن توانستن بود
محال نبود،وصال
و عاشقان که هميشه خواهانند
هميشه ميتوانستند تنها نباشند
اگر گناه وزن داشت
هيچ کس را توان آن نبود که گامي بردارد
تو از کوله بار سنگين خويش ناله ميکردي
و شايد من، کمر شکسته ترين بودم
اگر غرور نبود
چشمهاي مان به جاي لبها سخن نميگفتند
و ما کلام دوستت دارم را
در ميان نگاه هاي گهگاه مان جستجو نميکرديم
اگر ديوار نبود
نزديک تر بوديم،
همه وسعت دنيا يک خانه ميشد
و تمام محتواي يک سفره
سهم همه بود
و هيچکس در پشت هيچ ناکجايي پنهان نميشد
اگر ساعتها نبودند
آزاد تر بوديم،
با اولين خميازه به خواب ميرفتيم
و هر عادت مکرر را
در ميان بيست و چهار زندان حبس نميکرديم
اگر خواب حقيقت داشت
هميشه با تو در کنار آن ساحل سبز
لبريز از ناباوري بودم
هيچ رنجي بدون گنج نبود
اما گنجها شايد، بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند
دلها سکه را بيش از خدا نمي پرستيدند
و يکنفر در کنار خيابان خواب گندم نميديديد
تا ديگري از سر جوانمردي
بي ارزشترين سکه اش را نثار او کند
اما بي گمان صفا و سادگي ميمرد،
اگر همه ثروت داشتند
اگر مرگ نبود
همه کافر بودند
و زندگي بي ارزشترين کالا بود
ترس نبود،زيبايي نبود
و خوبي هم، شايد
اگر عشق نبود
به کدامين بهانه مي گريستيم و مي خنديديم؟
کدام لحظه ناياب را انديشه ميکرديم؟
و چگونه عبور روزهاي تلخ را تاب مي آورديم؟
آري! بيگمان پيش از اينها مرده بوديم
اگر عشق نبود
اگر کينه نبود
قلبها تمام حجم خود را در اختيار عشق ميگذاشتند
من با دستاني که زخم خورده توست
گيسوان بلند تو را نوازش ميکردم
و تو سنگي را که من به شيشه ات زده بودم
به يادگار نگه ميداشتي
و ما پيمانه هايمان را در تمام شبهاي مهتابي
به سلامتي دشمنانمان مي نوشيديم
اگر خداوند يک آرزوي انسان را برآورده ميکرد
من بيگمان
دوباره ديدن تو را آرزو ميکردم
و تو نيز
هرگز نديدن من را
آنگاه نميدانم
براستي خداوند کداميک را ميپذيرفت؟
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1385ساعت 11:2 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 12:46 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن
|
+
نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 11:49 قبل از ظهر  توسط یعقوب افراسن
|
هـرگـز نـخواسـتـم کـه تـو را بـا کسـی قـسـمـت کنـم یـا از تـو بـا
خـودم یـه لـحـظـه صـحـبت کنـم
هـرگـز نـخواسـتـم کـه بـه داشـتـن تـو عـادت کنـم بگـم فـقـط مـال
مـنـی بـه تـو جـسـارت کنـم
امـا تـو خـلـوت خـودم تـنـها فـقـط مـال منـی تـرسـم ایـنـه کـه رو تـنـت
جـای نـگاهم بمـونـه یـا
روی تـیـشه چشـات غـبـار آهـم بمـونـه تـو پـاک و سـاده مـثـل خـواب
حـتـی بـا بـوسـه ای
میـشکـنـی شـکل هـمه آرزوهـام تجـسـم خـواب منـی
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:37 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن
|
زن كودكي است كه با اندكي تبسم ، خندان مي شود و با كمترين بي مهري
گريان مي شود (هرود)
به هيچ زني بر نخورده ام كه حداقل يك نشانه مثبت در او نباشد
(موريس مترلينگ)
يك زن كامل كسي است كه بداند چگونه فرمانروايي كند (ويكتور هوگو)
زناني كه مي خواهند مرد باشند زناني هستند كه نمي دانند زن هستند
(الكساندر دوما)
زن شريك زندگي و يار ساعات درماندگي است (گوته)
يك زن چيزي جز شوهر نمي خواهد اما وقتي به او رسيد همه چيز
مي خواهد (شكسپير)
+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385ساعت 9:33 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن
|
تناقض
می گويد از کنارم برو ولی همدمم باش
می گويد نباش ولی از کنارم مرو
می گويد چرا کنارم هستی ولی رفتنت را تاب ندارم
می گويد رنگ به رنگ شدنم را بپذير ولی تو يکرنگ باش
می گويد هم یاش و هم نباش
هم برو و هم بمان
....
خدايا تاوان دوست داشتن تا اين حد دردناک است ؟
چه سخت است تحمل, چه سخت
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 6:37 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن
|

دوست دارم تنها بشینم لب این پنجره ها
پر پرواز بگیرم تا بروم پیش خدا
کی باید تنهایی ما آدما رو پر کنه؟
کی باید تنها بمونیم میون این آدما؟
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 6:19 بعد از ظهر  توسط یعقوب افراسن
|
بازگشت ناگهانی
-
تمام شب به یاد قصه های ناتمام تو
-
در انتهای بغض خالی دلم نشسته ام
-
وپا به پای اشک های
-
بی صدای چشمه دلم
-
غریب مثل شیشه نگاه تو نشسته ام
-
بیا هنوز هم غروب
-
کنار لحظه لحظه های شمعدانی توام
-
هنوز هم کنار ساحل دلم در انتظار
-
بازگشت ناگهانی توام
-
+
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:54 قبل از ظهر  توسط یعقوب افراسن
|
من و تو هر دو به يک شهر و زهم بي خبريم
هردو دنبال دل گمشده در بـه دريم
ما کـه محتاج نفسهـاي هميـم آه چـرا؟
از کنار تـن يخ کرده هم مي گذريـم
خواب ناز بودم شبي...ديدم کسي در مي زند...در را گشودم روي او ... ديدم غم است در مي زند...اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا... غم با همه بيگانگي...هر شب به من سر مي زند
+
نوشته شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:48 قبل از ظهر  توسط یعقوب افراسن
|