خود را بجاي دختر پاييز جا زد
احساس مي کردم که دست مهرباني
دارد سکوت زخمييم را مي نوازد
باور نمي کردم که اشکم مي تواند
يک بار ديگر قصري از آتش بسازد
باور نمي کردم که بعد از سالها دل
بايک نگاه آشنا خود را ببازد
من تازه فهميدم که آدم همچو آتش
تا هست يا بايد بسوزد يا بسازد
نامه بدست نامه بر ، ديدم و سوي ره شدم / اين شدم از نوشتنت ،
آه ز نا نوشتنت!
می آيم***دونبالت***ميريم***يه***جايی***دور***که***دست***هچکسی***بهمون
***نرسه***قربانت (عزراعیل)
دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نميكنند.***نيچه
من تنهایم و تو نیز تنهایی
پس بیا اندکی با همدیگر تنها باشیم
***
خداوندا انکه در تنهاترين تنهايي ام تنهاي تنهايم گذاشت در تنهاترين تنهايي اش تنهاي تنهايش مگذار
***
به من مي گفت: آنقدردوستت دارم كه اگر بگويي بمير مي ميرم... باورم نمي شد... فقط يك امتحان ساده بود به او گفتم بمير...! سالهاست در تنهايي به سرمي برم... كاش امتحانش نمي كردم