به نام آنكه زندگي ميبخشد تا روزي آن را باز پس گيرد
آن كسي كه دوستاش داريم هرگونه حقي بر ما دارد حتي اينكه ديگر دوستان نداشته باشد.
ديوانه تو همچنان مجنون است و زنده اين حرفها چيست؟ دشمنت شرمنده.
پريشب كه اينجا باران آمد و انگار چند جاي ديگر زلزله ياد يك چيزي افتادم. اول اين را
برايت بگويم اينجا يك بار براي هميشه زلزله آمد كه تو باعثاش شدي، اينجا يعني دلم را
ميگويم، چه زلزلهاي! يك جاي شكسته و ترك نخورده توي كلبه نمانده عجب قيامتي كردي
بگذريم ...
حرف باران بود تصور ميكنم اولين دروغ ناخواستهي دنيا را كتابهاي فارسي كلاس اول به
ما گفتند يادت مانده!
نوشته بود آن مرد در باران آن، اين كجايش درست است؟
خلاصه حرف دروغ كتاب فارسي بود مهم نيست، مهم اين است كه تو آمدي، بگذريم كه هوا
صاف بود و ...
راستي چرا بابا آب داد مگر هميشه روزهاي هفت و هشت سالگي و بچگي هر چه ميخواستيم
نميرفتيم سراغ مادر؟
ميداني من فكر كردم تنها گناه واژه مادر اين است كه سختتر از بابا ميتوان آن را نوشت.
اما به يك نتيجه ديگر هم رسيدهام آنها هيچ وقت توي املاهاي كلاس هجران را يادمان ندادند
شايد ميدانستند بعضي واژهها مثل درد، كشيدنيست نه نوشتني.
تو اولين كسي بودي كه بعد از سالها عبور از ياد گرفتن اين لغت به من فهماندي كه هجران
واژه پر غصه و پر قصهايست.
نگو خاطرات كلاس كلاس اول را چرا براي تو مينويسم آخر تو هماني كه قرار بود در
باران بيايد، زير اين همه سال نزني، نگويي چون من مجنون سراغت آمدم هوا صاف بود،
نگو تو آن نيستي به خدا تو هماني.
حتماً كه نبايد باران از آسمان بيايد شايد منظور كتاب فارسيمان آسمان چشمان من بود اگر
اينگونه بوده كه حق با اوست، البته بعد از تو.
اما اين بار نه مثل مجنون، نه مثل ليلي، و نه مثل تمام آنهايي كه اسطوره شدند تنها مثل
خودم، مثل ...، تا هر وقت بخواهي دوستت دارم نه همان ... روزهاي اولم، با اين تفاوت
كه بيشتر دوستت دارم.
نه اين كه خودت نخواهي به آن وقت توي دلم دوستت دارم بيآنكه بداني.
يا سئوال ميكنم به جون اوني كه دوستش داري منم نديده به خاطر تو دوستاش دارم نه كه
فكر كني اونجوري يه وقت ...، غصه نخور احتراماش رو دارم فقط همين،
خلاصه جون همون بهم ميگي چي شد؟ تو حاشيه عشقمون با خطاي ناز و سايه روشناي
مهربون و سايبون مخملش يادته چه اتفاقي افتاد؟
اون موقع منو تو كجا بوديم؟ وقتي يكي همه اون چيزايي رو كه پاي عشقمون ريخته بودم مث
توتهاي زير درخت جمع كرد و برد جارومون كرد.
آره عزيزم، تو ميدوني، ميدوني و نميگي، دلت نميياد بگي شايدم هيچكدام از اينايي كه
ميگم نيست، شايد من اشتباه ميكنم.
ولي جون ... مگر من كاري كردم كه خاطر ابريشميت، تحمل سنگينيشو نداشت؟
چيزي گفتم؟ مجازاتش اندازه چندتا دوستت ندارمه؟
واسه ديهاش اوردن يه قلب شكسته كافي نيست؟
نميدوني دلم چقدر واست تنگ شده، هم واسه الانت، هم واسه گذشتهات، تقصير تو هم
نيست. نميدوني چقدر دوستت دارم؟
شايد او وقتا يكم دوستم داشتي يا اين جوري نشون ميدادي، همون وقتا كه زياد منتظرم
نميذاشتي اون وقتايي كه دلت نمياومد تب غصههاي سر به فلك بكشد.
اما حالا هم گلي، نازنيني. حالا هم مثل اون وقتا عاشقتم، ميميرم واسه يه لبخد نازت، جرقه
نگاتو با هزارتا دنيا عوض نميكنم، دلم ميخواد زمين و آسمون و سيارهها و ستارهها
آواره شن رو تك تك آرزوهام، اما نگاه قشنگ تو، تو مسير زندگي يه خراش كوچيك هم
برنداره.
فقط دلم ميخواد بهم بگي چه كار كردم، ميدونم هميشه حق با تواٍ ...
محض خاطر عاشقايي كه يه شب افتاب نزد. دلو زدن به درياي سرنوشت و واسه هميشه تو
گرگ و ميش هوا گم شدن سكوت نكن و راستشو بهم بگو، زحمتي نبود روزي چند لحظه
ناقابل خودتو بذار جاي من ببين چي ميكشي؟
گاهي خبر بگير ببين ايني كه با زور اسمشو گذاشتن زندگي چه جوري بدون تو به كام
ارزواي يه آدم زهر ميشه؟ يه لطفي كن هر ثانيه به اين فكر نازنين يادآوري كن
.
ببين من چقدر دوستت دارم گرچه خودش بهتر ميدونه. نكنه غصه بخوري نازنينام،
ميخوام اينا نباشه اگه يه روز يه دونه مرواريد اشك از آسمون اون چشماي نازت بريزه رو
كتاب زندگيت با يه سبد دل آرزوي كال رنگ انتظار با يه دنيا گل پونههايي كه روش حك
شده منتظرتم واست ميفرستم كبوتر، از اونايي كه چون عاشقن هر چي آزادشون كني بازم
برميگردن تو قفس پيش صاحبشون و ...
دلم ميخواد يه سبد پر از نارنج بذارم جلوي اسم قشنگت كه هيچ وقت غبار رنج و رو
چشماي نازت نبينم، تو قفس دلم هنوز دو تا قناري عاشق با ياد عشقمون دارن نغمه غمانگيز
ميخونن، يه نيلبك پر آوازاي محلي پرستوهاي مهاجرت نداي اولين كلامي كه واسه جواب
نامهام ميدي، اگر ندي فداي لحظههاي سكوتات. الهي آرزوهاي تو، تو گرماي زندگي
برسن و كال نمونن، الهي دست بلند نكرده نقلاي اجابت بريزه روي سر تازه عروساي دشت
خوشبختي.
الهي دس به خار نزني گل بشه، الهي هر وقت خداي نكرده بغض كردي آني بارون بريزه و
جاي تو بغض آسمون بشكنه تا سبك شي.
الهي اوني كه دوستاش داري بيشتر از تو دستت داشته باشه، بيقراريش اونقدر سر به فلك
بزنه كه نه غرور تو بشكنه، نه دل اون.
اون وقت اهل آسمون يه كاري كنن كه هموني بشه كه تو ميخواي.
يه خونه دوتا گلدون، تو تا قناري، يه سقف مرمري و دوتا مسافر كه تو دوراهي جاده زندگي
عاقبت پس از كلي راه رفتن به همه ميرسند، سلام ميرسونند.
كاش يه معجزهاي، چه ميدونم مثلاً يه پيغامي از آسمون واست بياد يكي بهت بگه كه من
چقدر دوست دارم.
اين آخري اگه بشه ديگه هيچي نميخوام، بندبند وجودم بهت سلام ميرسونند. اينم درد دلاي
دلمه، دلم ميخواست خودش فوران كنه كه كرد.
راستي مراقب چيزايي كه شكستند و كاريشان هم نميشود كرد باش. مراقب آنهايي كه هنوز هم
ميشود مانع شكفتنشان شد باش.
ببخش دير شد، حالا ديگه روي ماه تو با يه عشق عجيب از همين جا يعني نزديك ميبوسم و
ميسپارمت به دست اوني كه عشقمو سپرد دست دل من، خدا نگهدار.
رفت حاجي به طواف حـرم بـاز آمـد
ما به قربان تو رفتيم همان جا مانديم


به نام او که آنقدر آه کشیدم تا تو را برایم فرستاد
نمی دانم شاید سلام
گاهی می خواهم بدانی حال من چگونه است اما بدان که من همیشه حال تو را دارم
اغلب دلم برایت تنگ می شود هر لحضه یک بار حس ات می کنم هر یک بار هزار بار تنفس ات می کنم.
جای تعجبی نیست یک دیوانه با تو حرف می زند خودت قضاوت کن که اول دیوانه نبود اما حالا خوشحال است دیوانه توست و تو دیوانه اش کردی.
راستی یادته درس شیرین فارسی کلاس اول دبستان را؟
آن وقتها خواندیم: آن روز باران آمد/باران تند امد/من درباران بودم/آن مرد در باران آمد...........
ولی گمانم یادشان رفته بود بنویسند:آن مرد درباران می آید آن مرد در باران تنها می آید آن مرد در زیر باران برای کسی گریه می کند.......
ویک نفر از آن روز که باران آمدو........پشت ژنجره اتاقش به خیابان خیس چشم دوخته است گمان می کند آن مرد درباران می آید یا شاید آن مرد در باران گم شده است!؟!
انتظار می کشد تا گمشده اش در باران بیاید.....ولی عزیزم ببخش.........آن مرد بعد از باران می آید.
و چه زیباست آن مرد وقتی بیاید که قرار نیست بیاید......شاید هم از همان روز و همان درس لطیف هفت سالگی یکی پشت پنجره به انتظار نشسته است.
راستی.......این چه حکمتی است من بیشتر غروبها در این شهر شلوغ دلم فقط برای تو تنگ می شود؟شاید دوست دارم این غروب دل انگیز طلایی را با هم قسمت کنیم؟؟!!!!!نه فکر نکن خورشیدی نه عزیزم خورشید که شبها می رود و گلهای آفتابگردان را به حال خودشان رها می کند
اما جالب است که مهتاب هم نیستی که روزها بروی و شبها بیایی در حقیقت تو هیچ وقت نمیروی که قرار باشد بیایی>نه خورشیدی و نه آن ماه در باران شب!!!!!!!!!!!!بگذریم
من دوست ندارم به قدر نم نم یک روز بارانی و یا چند سطر درهم و مبهم یا به یاد درس آن روز هفت سالگی کلاس اول دبستان خاطر نازنینت را مشوش سازم و یا با ارجاع مشتی خاطرات کهنه که نمی دانم یادت هست یا نه اجازه یک لحضه تحمل بگیرم
اما با تمام وجود می گویم آن مرد بارانی که برای دیدنت مانند ابر بهار در زیر باران گریه می کند می آید و آرزویش این است که در معبد زیبای عشق با دستان تنها نگار آسمانی این شهر جان تازه ای بگیرد و کوچه های این شعر را به پاس پیوند آسمانی یک فرشته با یک برده زمینی چشن می گیردو آن روز روز تولد مرد مردادی است روز شکفتن او و روز رویش هر دویمان..............